مهرو
منو کیان فرق داریم مهرو خانوم ...
صدف بلند شد گفت من خسته ام میرم اتاقم مهرو هم همراهش بلند شد گفت چه فرقی داری ریحانه .... هیشگی مادر خود آدم نمیشه ...
همراه صدف رفتن داخل صدف رفت اتاقش در بست مهرو تو آشپزخونه نشست هیچکس نبود ...
رضا اومد چای بریزه دید مهرو تنهاس ...
قلبش گرفت درست مثل حوری نشسته بود
لبخند زد خوبی مهرو ...
مهرو آروم تشکر گفت کمکت کنم بلند شد کنار رضا ایستاد استکان ها پر کرد رضا یکی یکی برمیداشت میزاشت رو سینی یه لحظه دست رضا به دست ظریف مهرو خورد مهرو اصلا توجه نکرد رضا به چشمای مهرو نگاه کرد قلبش برای یه لحظه ایستاده بود
مهرو لبخند زد عمو پر شد ببریشون دیگه ....
رضا بی حواس به سینی چای نگاه کرد ...
سینی برداشت از دم آشپزخونه داد دست پارسا برگشت دو استکان برای مهرو و خودش ریخت رو میز گذشت
مهرو تشکر کرد چای کشید کنارش...
رضا از همصحبتی با مهرو سیر نمیشد ...
پیش جوونا نمودی ...
نه ...
شما چرا نمیرین پیش بقیه ..
رضا گفت خسته ام از حرفاشون ...
مهرو لبخندی زد گفت خسته نباشی ...
رضا غمگینانه گفت نمیخوام ازدواج کنم ...
چرا بلاخره که چی ازدواج که میکنی
نه از من گذشت دیگه ...
عموووو شما هنوز خیلی جوونی ... خوشتیپ هم هستی پولدار هم هستی ...قیافتون هم خوبه ...
رضا مثل پسربچه های ذوق کرد گفت یعنی میگی من جذابم .. از نظر تو من جذابم؟؟ میتونم نظر هم دختری جلب کنم
مهرو از ذوق زدگی رضا لبخند زد گفت آره حتما ..
رضا محو لبخند مهرو شد آروم گفت چه زیبا میخندی ...
مهرو گفت بعلههه همه میگن ..
رضا خندید شیطون بلا ...
مهرو چایشو برداشت گفت سرد شد عمو بخور ...
چایش رو خورد رضا گفت اینجا نشین مهرو ... برو پیش بقیه ...
مهرو نگاهش کرد...
رضا خیره شد به زیباترین چشم ها ...
برو مهرو ...
مهرو بلند شد با اجازه ای گفت و رفت کنار مادرش ...
رضا سرشو رو میز گذاشت سعی کرد گریه اش رو مخفی کنه خداایااا خودت کمکم کن نزار رسوا بشم ... خدایااا فقط تو حرف قلبمو میدونی نزار گناه کنم
خدااااا اون دختر هم سن دختر منه من چجوری عاشقش شدم چجوری مهرش به دلم انداختی ... خدایااا به ابرو فاطمه زهرا قسمت میدم آبرومو نبر ...
هق هق میکرد شونه های مردانه اش میلرزید ...
دستی رو شونه اش نشست آروم باش مرد ...
سرشو بلند کرد به آصف نگاه کرد ...
اشکاشو پاک کرد با چشمای سرخ از گریه گفت فقط خدا به دادم برسه ...
آصف فکر میکرد بخاطر مرگ شهناز اینجور شکسته خبر از عشق ممنوعه رضا نداشت ...
حرفی نزد ...
تو سکوت برگشت پذیرایی
صدف بلند شد گفت من خسته ام میرم اتاقم مهرو هم همراهش بلند شد گفت چه فرقی داری ریحانه .... هیشگی مادر خود آدم نمیشه ...
همراه صدف رفتن داخل صدف رفت اتاقش در بست مهرو تو آشپزخونه نشست هیچکس نبود ...
رضا اومد چای بریزه دید مهرو تنهاس ...
قلبش گرفت درست مثل حوری نشسته بود
لبخند زد خوبی مهرو ...
مهرو آروم تشکر گفت کمکت کنم بلند شد کنار رضا ایستاد استکان ها پر کرد رضا یکی یکی برمیداشت میزاشت رو سینی یه لحظه دست رضا به دست ظریف مهرو خورد مهرو اصلا توجه نکرد رضا به چشمای مهرو نگاه کرد قلبش برای یه لحظه ایستاده بود
مهرو لبخند زد عمو پر شد ببریشون دیگه ....
رضا بی حواس به سینی چای نگاه کرد ...
سینی برداشت از دم آشپزخونه داد دست پارسا برگشت دو استکان برای مهرو و خودش ریخت رو میز گذشت
مهرو تشکر کرد چای کشید کنارش...
رضا از همصحبتی با مهرو سیر نمیشد ...
پیش جوونا نمودی ...
نه ...
شما چرا نمیرین پیش بقیه ..
رضا گفت خسته ام از حرفاشون ...
مهرو لبخندی زد گفت خسته نباشی ...
رضا غمگینانه گفت نمیخوام ازدواج کنم ...
چرا بلاخره که چی ازدواج که میکنی
نه از من گذشت دیگه ...
عموووو شما هنوز خیلی جوونی ... خوشتیپ هم هستی پولدار هم هستی ...قیافتون هم خوبه ...
رضا مثل پسربچه های ذوق کرد گفت یعنی میگی من جذابم .. از نظر تو من جذابم؟؟ میتونم نظر هم دختری جلب کنم
مهرو از ذوق زدگی رضا لبخند زد گفت آره حتما ..
رضا محو لبخند مهرو شد آروم گفت چه زیبا میخندی ...
مهرو گفت بعلههه همه میگن ..
رضا خندید شیطون بلا ...
مهرو چایشو برداشت گفت سرد شد عمو بخور ...
چایش رو خورد رضا گفت اینجا نشین مهرو ... برو پیش بقیه ...
مهرو نگاهش کرد...
رضا خیره شد به زیباترین چشم ها ...
برو مهرو ...
مهرو بلند شد با اجازه ای گفت و رفت کنار مادرش ...
رضا سرشو رو میز گذاشت سعی کرد گریه اش رو مخفی کنه خداایااا خودت کمکم کن نزار رسوا بشم ... خدایااا فقط تو حرف قلبمو میدونی نزار گناه کنم
خدااااا اون دختر هم سن دختر منه من چجوری عاشقش شدم چجوری مهرش به دلم انداختی ... خدایااا به ابرو فاطمه زهرا قسمت میدم آبرومو نبر ...
هق هق میکرد شونه های مردانه اش میلرزید ...
دستی رو شونه اش نشست آروم باش مرد ...
سرشو بلند کرد به آصف نگاه کرد ...
اشکاشو پاک کرد با چشمای سرخ از گریه گفت فقط خدا به دادم برسه ...
آصف فکر میکرد بخاطر مرگ شهناز اینجور شکسته خبر از عشق ممنوعه رضا نداشت ...
حرفی نزد ...
تو سکوت برگشت پذیرایی
- ۱.۴k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط